هفت خان زندگی

در ره منزل مقصد چه کجا آبادیست

شرط اول قدم آنست که رهرو باشی

کاروان بند دلت بود تو غافل ماندی

کاروان رفتو  تو در خود ماندی

ای به جا مانده از عصر کهن

ای به جا مانده از عصر  نوین

تو کجا مانده ای در برخود

به تلاطم پیوند به خروش موج دریا بنگر

کنج ساحل کسی ایستاده

مرد هفت خان ز راهی مانده

دگر از تاریخی دگر از تقویمی تو کجا مانده ای شاپرکم

من همان بلبل سرگشته ی دشت مجنون

من همان موج که میزد درون قایق

من بلد میبودم من به راهی که باید میشد

من زبادو مه خورشید زگرما سوختم

من بر دریا چنان افروختم

که زدریا شده ام تا خود خود

من زراهی زدریا زده ام من زرودی زباران زده ام

و رفته ام تا فردا تا خود بی مرگی تا خود موت زدم بال و پری

قفسی شد تن من  قفس خاکی نیست قفس افلاکی

و زاین شعر کمی افروختم شمع شدم که بر خود سوختم...

شاعر-حسام الدین شفیعیان

دفتر تاریخی شعر میخی زده در دل تاریخ انسان

رفته ام از بر تو تا خود صبح

صبح غزل ها دارد

صبح ناوگان بارانی شد

قطرات دل دریایی اشک میشد

رنگین کمان در کجا دور میزد

دور خود تا کجا پل میزد

من از اول ندانستم که شب همان صبح بود که روشن میشد

تا خود دشت لاله ها شور میشد

ساعتی در خود از تفکر بارها بر میخ فکر من کج میشد

میخ در دفتر من میخکوبی مدادی ولی از میخ آهن

بنگارم جهان بر در دل که جهان هم ندارد دلبر

مگر از دل به دل خود بکارد نهال ورنه آنجا که نیست مزرعه ی بی حاصل

بذر خوبی بکاریم زهم تا بروید گل آفتابی که شود گردانی تا به خورشید آفتاب

شمع شمعی که میسوزیم ما پر پروانه نداریم  ولی  بلدیم پر گشودن چو پروانه

انسان کجای دفتر تاریخست بر انسان چقد تاریخست

تا بخوانی زیادی از خود بروی دفتر تاریخ از خود

صدایی در شب می آمد...

صوت صدایی شب می آمد

مرد غزل خوانی باز می آمد

وی صوتش صدای باران بود

مردی تنها در باران می آمد

شب کوچه های دلتنگی 

صدای شکستن بغضی درون باران بود

مردی درون خود گم میشد

کودکی میشد درون کوچه های بی رنگی

تقاطع خیابان چندم بود

بلوار آهنی شهری در دود

بلوار بارانی بود

خیابان بن بست تفکر میشد

صدای شب ساکت بود صدای شیون آهن بود

صدای ماتم زده ی آهن ها

صدای زنگ زدگی آدم ها

حسام الدین شفیعیان

حکایت روزگار

تو از من پرسیدی

و من سکوت ممتد شب بودم

تو از من پرسیدی و من حکایت روزهای غم بودم

تو از من رد شدی بی بهانه

ببار باران کمی هم با بهانه

تو از واژه گل گفتن شدی خود

درون گل زگفتن خود شدی تو

منو و من منهای منو من به ما ماند همی من بی من در من من

زصورت زچهره زگفتن زخفتن زبیداری بگو ای دفتر رنج

ستاره دنباله دار شب شدو رفت برفت در آسمان خفتن گرفتش

میان کهکشان گفتن گرفتش

میان دور گردون آسمان بود زمین بودو زمان بودو نهان بود

جهان وسعت به دور گردش خود زجو گیتی در پرش خود

جهان آدمی جهان حرفو گفتن سکوت این زمین سمفونی شب

از این شعر گر گذری کردی تو روزی بدان واژه در آن گل گفتن قند

بخوان مصرع به مصرع بیت زبیتی بخوان شعری پس شعری زآواز

زآهنگ شبانه شب چو آهنگ بنالان آهن آهنگ گفتن

سه ضربو زتقسیمو زجدول حروف مقطعه پازل بر هم

حسام الدین شفیعیان

پر از خالی از خیالی

【光と遊ぶ】パワースポットでの『光の写真』の簡単な撮り方 | 明るく前向きに「今」を生きる『ひろ幸 』

کاناپه خالی میز نهار خوری خالی از نهار خالی

تاب خالی زمین خالی اتاق خالی و زندگی خیالی

رنگ قالی  گل قالی  کتاب خالی پنچره خالی

ستاره های تو خالی خورشید خالی سالهای تنیده در هم خالی

و دفتر تمام برگ های تاریخ خالی...

پر از شعر خیالی شعری که دارد هوای خالی ماه خیالی و رنگین کمان خالی...

حسام الدین شفیعیان