پینوکیو ونیپ میشود...


Pinocchio.jpg

مرد کتاب را باز میکند پینو کیو تا صفحه صد میخواند کتاب را میبندد .مداد را بر میدارد کاغذ را سیاه میکند.داستان از درون سیاهی باز میشود کاغذ مچاله میشود.

شخصیت داستان بیرون از ذهن درون مچاله شدن باز میشود. قصه درون یه کتاب جریان پیدا میکند.این بار ویک ونیپ شخصیت جدیدی از داستان باز میشود.دیگر چوبی نیست. دیگر با دروغ گفتن دماغش بلند کوتاه نمیشود. این بار هر بار که دروغ میگوید قصه اش جذابتر میشود. این بار ونیپ شخصیت بزرگی نمیشود.این بار ونیپ دروغ میگوید اما راست باور میکنن. این بار ونیپ گربه و روباه توی قصه ندارد.شخصیت های جدید داستان هابرو و هبرگ هستند.اما شخصیت ها جا نمیفتند.اینبار قصه جهانی نمیشود.این بار کسی  ونیپ را نمیخرد.چون ونیپ چوبی نیست. آدم هست. اما دماغش در داستان بلند نمیشود.چون نویسنده برا شخصیتش گوشت قرار داده. نه چوب.

ونیپ توی داستان دروغ میگوید اما داستان جذابتر میشود. اما خریدار داستان کسی نیست.

هابرو و هبرگ آدم هستند حیوان نیستند.اما شخصیت های جهانی نمیشوند.نویسنده داستان  دروغ هیچ یک از شخصیت های داستانش را باور نکرده.توی داستانش غرق نشده. توی داستانش  از یک دروغ شاخدار دماغی بلند کوتاه نمیشود.تمام داستان دروغ هست اما هیچکس دروغ داستان را باور نمیکند.چون نویسنده داستانش را باور نکرده.

قرار نیست از داستان نتیجه اخلاقی بگیرد.چون شخصیت داستان ناراحت نیست.چون نویسنده ناراحت نیست.اصلان داستان روایتی از ناراحت بودن ونیپ نمیدهد.

پایانه داستان با یک راست گفتن ونیپ بسته میشود اما باز هم  نتیجه اخلاقی داستان بسته میماند.درون داستان نصفش ماجرا شکل نمگیرد همش توصیف ونیپ از دروغ هایی هست که دماغ  آدمی زاده اش را بلند نکرده و کوتاه نکرده.

ونیپ قصه آدم شده.اما کسی باورش نمیکند.آرزو دارد چوبی شود تا قصه اش جهانی شود.پیرمرد سازنده قصه جوان هست.چون پیر نیست قصه اش انگار جا افتاده نیست.چون مرتبا آدم قصه را دروغگو میسازد. اما ونیپ قصه تمایلی ندارد باور کند که دروغگو هست.چون ونیپ قصه آدم هست و چوبی نیست کسی باورش نکرده.

اما آرزوی ونیپ اینبار این نیست که آدم باشد میخواهد قصه را به آخر آن برساند که راست گفته که چوبی نبوده. و آدم بوده که چوبی ساختنش.

چون راست قصه آخر قصه هست کسی نصفه راه از اینکه قراره راست قصه را بفهمد به آخر قصه نمیاید. و بین قصه داستان را میبندند.کششی ندارد قصه ونیپ.

بین راه فریب نمیخورد روایت قصه ونیپ دو شخصیت آدمی دارد که بین راه ونیپ را میبینند اما چون ونیپ چیزی ندارد به ونیپ دروغ میگویند که چیزی دارد که مخفی کرده.اما ونیپ چیزی ندارد.اما میگوید پول هایش را توی قصه قبلی از دست  نداده.بلکه پول هایش را روباه و گربه بردند. در حالی که آدمه قصه میگه گربه توی قصه قبلی بوده.و ونیپ توی قصه قبلی پول داده بوده که اونا مکر زدند و پولای ونیپ رو تو قصه بردند اما الان ونیپ تنها با جیب خالی توی قصه هست.

وتپژ قصه وجود ندارد و جایش یک شخصیت خیالی هست که به ونیپ داستان میگوید تو  پرورشگاهی هستی.و معلوم نیست اصلان پورشگاهی که تو قصه هست کجای قصه هست.و چرا نامی از اسم آن برده نشده تا خواننده بتواند با آن داستان را دنبال کند. چون فقط نام جایی هست که دروغ آنجا ساخته شده.بدون نام بردن از نام تابلوی پرورشگاه.چون آنجا توصیف قوی ندارد قصه مبهم از جایی شکل میگیرد که شخصیت داستان نامبهم بیرون آمده.و توسط پری مهربان قصه هم آدم نشده بلکه توسط شخصیت جوان قصه آدم شده. که قراره گربه نره که تو داستان قبلی بوده که شخصیت داستان کنارش آن را رد میکند تا او وارد قصه نشه. چه چیزی از ونیپ ببرد که با گربه نره آدم شده تقسیم نکند.و اواسط داستان جنگل نیست یک بلوار هست که هابر میگوید به ونیپ باید از  اینجا رد شود و قبلش خودش آنور بلوار میرود و ونیپ رد میشو و هابر میگوید تو چوبی هستی که تونستی از بلوار رد بشی.چون آدم از این بلوار رد نمیشه.تمام داستان گنگ هست که چرا اصلان باید رد بشه و چرایی رد شدنش چیست.چون قصدی نیست و روتین هست. و چرا آدم از بلوار رد نمیشه معلوم نیست دروغه که قراره بگه که حتمان دروغه خب چون رد میشه.پس حتما این دروغ فقط باید ساخته بشود تا همانند داستان  قدیمی آن دروغی گفته بشود. و دماغی بزرگ نشود.اما آدم قصه ونیپ با رد شدن از بلوار بزرگ میشود حتی سن ونیپ با سن قبل آن فرق دارد. چجوری دروغ هست که آدمیاز بلوار ردبشه بعد بزرگ بشه. که نویسنده میگه این یک نوع رئال مانندو نمیدونم فضای سیال مانندو اینهاست که اصلان معلوم نیست بین راه چرا  ونیپ بزرگ میشود.مگه در بین بلوار آدم بزرگ میشود.آدمها از داخل اتومبیل ها چرا  دست تکان میدهند برای ونیپ و او دست تکان میدهد. و کودک مانند بزرگ میشود تا انتهای بلوار از سمت اول شروع رد شدن تا انتهای ایستادن روباه یا هابور یا هابر خلاصه شده شخصیت هابور طولانی تر مدام ایفای تلاش برای این دارد که ابراز پشیمانی کند که چرا روباه آدم شده و روباه بودنش کاربردی تر بوده. اما نویسنده تمثال روباه را آدم کرده تا شخصیت ها همه آرزوی آدم شدن کنند.در حالی که شخصیت ها تمایلی ندارند و همان شخصیت های قبل خود را دوست دارند.چون  داستان جدید کششی برای خود شخصیت های آدم شده ندارد یا باور نکردند شخصیت ها که آرزوها توی قصه بر آورده میشن.پس آخر بلوار هابر به ونیپ میگه دیدی آدم رد شد در حالی که از بلوار آدمی رد نمیشه اما برای هابر ونیپ آدم نیست.و در اونجا هم آدمی رد نشده. اما بلواقع دروغ راست آخر قصه چیست؟ و آیا آخر قصه قراره همونجا ختم برای نویسنده بشه یا ساخته بشه تا ختم قصه بشه.اونم همراه با خواننده قصه تا آخر بلوار.و پایانه قصه همون آخر بلوار هست در اصل تا وسط قصه وسط بلوار باشد و انتهای آن به اینکه قرار نیست ونیپ آدم بشه تا بتونه رد بشه.چون هابر باور نداره که ونیپ آدم هست و همون چوبی هست اما در ظاهر آخر قصه میگه که آدمی از این بلوار رد نمیشه.در حالی که آدمها توی ماشین هستن. و رد نمیشن. و اونی هم که رد میشه براش آدم نیست.اما پایانه تمام آدمها از بلوار رد میشن و تا انتها همونا که تو ماشینن پیاده و از بلوار رد میشن.و هابر قصه هیچکدوم اونا رو باور نمیکنه.و همه رو همون چوبی میبینه. داستان در فضایی خیالی هست یا نویسنده قراره انتهای قصه را به آدمهایی وصل کنه که هابر در راست خود دروغ بگوید.و راست اخر قصه معلوم نشود.در حالی که یک راست در آخر قصه هست اما باز نشده اما تمام قصه از نظر نویسنده دروغی بزرگ برای شخصیت ونیپ هست که قراره با راست آخر قصه که معلوم نیست در انتهای آن بلوار چه اتفاقی افتاده پایانه باز از یک راست باشد بر تمامی قصه.و کتاب بسته میشود و شخصیت ها درون قصه شکل میگیرند. اما قصه جهانی مثل پینو کیو نمیشود بلکه یک قصه نا مرتب از مرتب بیان یک وقایع کوتاه اما طولانی را توصیف میکند.منتقد درون قصه خود نویسنده هست که در ان قصه را نقد میکند اما درون قصه توصیف نقد مثل روایت قصه هست.و راست اخر قصه پایانه بازی هست که در آن انتهای بلوار به نظر همان ونیپ میاید که آدم نیست از نظر هانر چون روباه هابور خود هم باور ندارد آدم هست و نگاه هابور یک نگاه حیوانی هست نه آدمی  پس نگاه اون به آدمها باور این هست که هیچ آدمی از ان بلوار رد نشده...

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

مسافران شهری


مسافران اتوبوس در تهران کاهش نیافته است - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان  | Mehr News Agency

مرد و زن مینشینند. آقا ساندویچ همبرگر لطفا نصفش کنید.

کودکی در حال بازی کردن هست. توپش را میندازد.و مرد بر میدارد. دوباره میندازد. و مرد بر میدارد.

کودک لبخند میزند.مرد لبخند میزند.

ساندویچتون آماده شده.

ممنونم.

ساندویچ را میخورند و بلند میشوند زن بیرون میرود تا آشغال های درون  سبد را خالی کند.

کنار مرد فرکار مردی ایستاده که کمی حرف میزند و میخندد .با مرد فرکار صحبت میکند چهره خندانی دارد.

مرد میرود زن را صدا کند.آقا حساب نکردید. مرد خندان چهره اش در هم و خشن میشود. انگار منتظر حمله هست.

نه رفتند خالی کنند سبد را الان.

زن مگر حساب نکردیم. دستی در جیب میکند. ببخشید.چقدر میشود. و حساب میکند. مرد کنار دستی دوباره لبخند میزند.

زن متکدی دم در ایستاده هست. زن پولی میدهد. مرد خندان نگاه میکند.زن متکدی  با صدای آرام حرف میزند. به مرد میگوید چرا میخندی.

مرد خندان و در هم  به فرکار میگوید چرا گدارو تو آفتاب نگه داشتی . و میخندد. انگار غر زدن متکدی را دوست ندارد.

مرد و زن بیرون میروند.و سوار اتوبوس میشوند.زن کارت میزند.راننده حواسش هست حقش زده شود.

و مسافران میزنند.مرد راننده همه را زیر نظر دارد و مدام از آینه نگاه میکند.

مرد مینشیند. موبایل از اختلاص میگوید صدای نیمه بلند گوشی انگار میخواهد اخبار داخل اتوبوس پخش کند.

مرد میگوید حتما خیلی تیز بوده  تونسته از تو ایران اختلاص کنه فرار کنه. مرد کنار دستی میگوید نه کاری نداره.

که راننده حواسش هست کسی من کارت نزده سوار نشود. مرد میگوید نه بابا سیستم رو نگاه کن راننده اتوبوس به این محکمی.

الان تو یه بانک بری   متوجه میشی اصلان نمیشه تومنی جا به جا از تو بشه. یا اونا حواسشون هست. کلان جایی چیزی نره پول.

مگه میشه پشه رو رو هوا نعل میکنند.مرد میگه نه بابا اختلاص که زیاده. مرد میگه ببین اون دیگه کیه. تونسته بزنه بره. مرد میگه ما نمیتونیم تومنی بزنیم. مرد میگه بده بزنیم.

میگه میزنن بیشتر تا بزنی.میگه مگه به شما زدن.میگه چه نیشی زدن.میگه خب باید گروه خونیت رو بگی ناپاکه تا نزنن.

میگه کی زده. میگه روزگار.

مرد میگه روزگار بد گاهی میزنه.

مرد دیگه  داره با  گوشی مثل بلند گو حرف میزنه. اگه بتونه از من ببره. من تمام کره زمینو میگردم پیداش میکنم فکر کرده.مرد میگه ببخشش بیخیال. مرد میگه ببخشم اصلان باید حقتو بگیری. شده کشته بشم حقمو میگیرم. فکر کرده اون اگه ده خطه من بیست خطم. کلی خط خط میکنه.

که دوباره باهاش تماس میگیرن میگن اشتباه شده حساب شرکت درسته. که مرد میگه اخراج.

مرد کنار دستی میگه کی رو اخراج کردی میگه کارمند متخلفو میگه چکار کرده میگه اشتباهی بمن میگه  بردند. میگم کی میگه فلان شرکت.

مرد به کنار دستیش لبخند میزنه. آروم میگه خالی میبنده کلاس بزاره جلو مسافرا که رییس شرکته.

مرد باز به کنار دستیش میگه یارو میبینی من میشناسمش صبح ها ساعت 6 صبح میاد کنار ایستگاه اتوبوس آدامس فروشی و پفک سیار کار میکنه.

مرده میگه نه بابا رییس شرکت بین المللی .

مرد میگه نه بابا تو کار آدامسه.

که در زده میشه. سطل سوپ مرد لای در با دستگیره پرس میشه.

همچین که یک بار در بازو بست میشه. و مرد از مردم مریض دارن حواست نیست و کلی امور دقیقن مربوط به له شدن سوپ که زیاد به اون مسئله ربط پیدا نمیکنه به راننده میگه.

راننده اینجا دیگه تو آینه نگاه نمیکنه تا مرد میره. 

مرد شرکت بین المللی آدامس میگه چه مردم تیز هستن. نگاه کن راننده دیگه حواسش پرت کرده بود که راننده میره تو کار آینه به مرد بین المللی میگه کارت نزدی.

مرد بین المللی جا میخوره میگه آقای راننده من کنار شرکت صبح ها میای آدامس تخفیف کلی میدم.برای شرکت های دگر میبری. مرد میگه پاشو بیا خودتو لوس نکن.

تو شرکت بین المللی هنوز کار میکنی . مرد کروات  قدیمی رو شل میکنه. میگه به جان شما من زدم.

مرد کنار دستی میگه برو بزنیم.

که مرد با  قدم های محکم میرود و  پول میدهد. مرد میگه به صرفت نیست .اینجوری خیلی بیشتر باید پرداخت کنی.

مرد میگه ما که همش پرداخت میکنیم. بیا اینم پرداخت.

و از کویتو بحرینو کشورهای عربی نفتو پول دم در منزلو اینها به راننده میگه. مرد میگه تو دیدی. مرد میگه گفتن.

راننده میگه گفتن اما فکر نمیکنم. اونجا راننده ها کلی مزایا دارند. تازه اتومبیل جایزه بزارن بیان سرکار.

مرد میگه تو رفتی. مرد میگه گفتن. مرد میگه اون مال مسابقه فوتباله که جایزه ماشین میزارن تا یکی بیاد .

بعدشم از شل کاری آدمها تو کرایه بحث میشه. و پول دادن جای دیگه. کلی مباحث اقتصادی و بین المللی.

که مرد و زن پیاده میشوند.

و اتوبوسی که کم کم به ایستگاه آخر میرسد.


نویسنده-حسام الدین شفیعیان

تلخ و شیرین


تزیین قهوه با کف شیر و سس شکلات + تزیین قهوه با شابلون

وقتی شیرین و بعد از اون همه سال دیدم باورم نمی شد..خیلی تغییر کرده بود..زیر چشماش چین و چروک نقش بسته بود.

خیلی هم چاق شده بود مگه می شد فراموشش کنم ولی خب رسم روزگاره دیگه زدم به در بی خیالی و یا شایدم پر رویی..
رفتم جلو..سلام کردم بجا نیاورد آخه من خیلی تغییر کرده بودم.بالاخره منو بجا آورد خیلی با دسیپلین صحبت می کرد .
.دیگه اون شیرین شانزده ساله نبود که صحبتاش با کرکر خنده هاش یا گریه هاش همراه می شد.حالا خیلی رسمی و خشک
با من برخورد می کرد.باید حدس می زدم که با برخورد بدون روح اون روبرو می شم حالا یک زن سی ساله شده بود.
ازش سوال کردم که ازدواج کرده یا نه..گفت دوتا بچه هم داره ..رامین و مینا
اتفاقا بعد همین سوال اونم کنجکاو شد تا ببینه
وضعیت من در این مورد چجوریه ..وقتی فهمید هنوز مجردم هم جا خورد و هم خوشحال شد.علت شاد شدنشو نمی دونستم بفهمم.
ازش خواستم تا به یک کافی شاپ بریم..تو همون خیابون یک کافه بود رفتیم و زدیم به قلب گذشته ها..یعنی زمانی که با هم آشنا شدیم.
آخه اونا چند تا خونه بالاتر از ما می شستن.اتفاقی یک روز تو نانوایی با هم برخورد کردیم 
هنوز فحشی که به من داده بود رو یادش نرفته..
زل زده بود و ابروهاش و تو هم کرده بود ..یک دستشو به کمرش زده بود
و یک دستش هم نون هاش و بقل زده بود ..مردتیکه دست و پا چلفتی
احمق..بازم مثل همون روز زدیم زیر خنده ..آره همون روزم بعد از اینکه حسابی حالم رو گرفت خندش گرفت.
هیچوقت نمیتونه صد در صد جدی باشه
یعنی اگرم بخواد ادای آدمای جدی رو در بیاره بازم باید بخنده.اصلا یکجورایی از همین اخلاقش بود که خوشم اومد.
از آدمای صد در صد درگیر و سخت گیر الکی بدم میاد اون خودشه بدون هیچگونه اضافات و نقش بازی کردن صاف صاف.
سفارش دو تا قهوه دادم ..شیرین گفت من کاپوچینو می خورم.خندم گرفت ..ولی تو خودم خوردم و به دور ور نگاه انداختم ..
همیشه وقتی از چیزی خندم می گیره باید حواسم رو پرت کنم والا حتما طرف مقابلم میفهمه که به اون خندیدم.
دوباره برگشتیم به گذشته ها من از شیرین دوسال بزرگتر بودم تازه به سن قانونی رسیده بودم و تا می تونستم قانون شکنی می کردم
یک نوع لجبازی با اسم قانون داشتم اصلا بدم می اومد از هر چی پاسبون و آدم هایی که گیر سه پیچ بهم می دادند.
این لجبازی از زمانی شروع شد که 15سال داشتم و تازه به کفتر بازی رو آورده بودم و حسابی هم به کفترام خو گرفته بودم و خیلی 
دوسشون داشتم.همه دنیای من خلاصه شده بود تو همون ده تا دونه کفتر..ولی یکی از همسایه ها برای اینکه هیکل چاق و موهای هفت رنگش
رو نبینم ..که اونم زمانی دیدم که با دست هی بهم اشاره میکرد که از بالای پشت بام برم پایین.که یکوقت ماه شب چهارده روئت نشه
و همه یکوقتی نبینن که این ماه چرا اینجوری آفت زده.پاسبون خبر کرد و تمامشون رو بردن ازم تعهد کتبی گرفتن که دیگه کفتر بازی نکنم.
برخورد دوم ما توی کوچه ی اونا بود.از کنارش که رد شدم همینجوری که زیر چشمی منو نگاه میکرد بهش متلک پروندم.
اونم با حاضر جوابی جوابمو داد و چند تا بدترش رو به خودم گفت.یکجورایی کم آورده بودم در مقابل زبون همه فن حریف اون..
شیرین فنجون و نزدیک لبای قلوه ایش می کنه..رد رژلب مسیش روی لبه ی فنجون می مونه.یه نیم نگاهی به من می کنه.. خیره
بهش نگاه می کنم همچین که سرش رو می اندازه پایین و با ناخوناش بازی می کنه.انگاری مثل گذشته ها دیگه دوست نداره زیاد 
نگام کنه و مثل وقتایی که زل میزد به من و میگفت برام بخون دلتنگی کنه و منم براش بخونم .حالا دیگه مدام باید صدای زنگ گوشی 
خودش رو که مثل پارازیت رشته ی افکارمو بهم می ریزه رو با رد تماس طبیعی کنه.
دیگه لاک قرمز نمی زنه..عاشق رنگ قرمز بود.پولاش و که جمع می کرد می رفت و لاک می خرید.و با چه هیجانی همیشه میگفت
که رفته و چی خریده و از من نظرمو درباره ی رنگش می پرسید که خوشم میاد یا نه..که همیشه میگفتم آره قشنگه.
بابای شیرین راننده کامیون بود..همش تو جاده می رفت و می اومد.مادرش هم خانه داری می کرد.زن خیلی مهربون و نگرانی بود
البته علتش هم برادر شیرین بود که مدام دعوا میکرد و مادر بیچاره که در غیاب پدر باید جواب شاکی های اونو میداد و ازشون رضایت 
میگرفت.پدرش هم وقتی که می اومد یا بساط منقل و دودش برپا بود و یا عرق خوریش.یکجورایی تو خودش حال میکرد زیاد با کسی رفت
و آمد نداشت..یا تو جاده بود و همیشه هم که پیش خانوادش بود یا خمار بود و یا با مادر شیرین بحث میکردن و صداشون تا خونه ما میومد.
پدرش هر چی از دهنش در می اومد به زن بیچاره میگفت.برای همینم بعضی موقعا پشت سرش آب نمی ریخت.
هنوز داشت کاپوچینوش و می خورد که با سوال من به سرفه افتاد..ازش پرشیدم که شوهرش چه کاره ی..مکثی کرد و با کمی تعمق من من 
کنان گفت راننده کامیون..معلوم بود که داره دروغ میگه.اولین شغلی که به نظرش رسیده بود رو به من گفت.البته هنوز این خصلتش رو از دست
نداده که اگه تو دلش غم وغصه ای باشه باید حتما با گریه کردن همراهش کنه و خودش رو تخلیه روحی کنه..گفت شوهرش اعتیاد به مواد مخدر داره 
اونم شیشه و باز زد زیر گریه و با گوشه ی دستمال اشکای سیاه شده ای که انگار دنبال بهانه ای بودن تا سد رو بشکنن و مثل سیل سرازیر بشن رو 
پاک میکرد.از اینکه مدام به بهانه های مختلف اونو میزده و ازش میخواسته به خاطر اون لعنتی تن به خواسته های کثیف اون بده.
اینجاش یکجورایی من هم کنترل خودمو
از دست دادم و اشکامو غافلگیر کردم و زود پاکشون کردم ولی شیرین فهمید
و سرش رو دوباره پایین انداخت منم با خیال راحت
راهشون رو باز کردم و قطره قطره که میخواستن زیاد بشن با دستمال خشکشون میکردمو انگار نه انگار که منم دارم با اون میشکنم
و نگاه هایی که دیگه حوصله ای برای عاشقی نداشتن.و در غم فرو رفته و به زمین و فنجان دوخته شده بودند.
و اینکه بالاخره با هزار مصیبت و بدبختی تونسته با پول راضی کنه شوهرش رو که طلاقش بده البته با پول یک پسر مایه دار
که عاشقش شده بوده.و البته اینکه بعد از مدتی سوءاستفاده و قول دادن های الکی که برای ازدواج داده زیر همه چیز زده و شیرین و ول کرده.
همیشه روز آخری که بی خبر گذاشتن و رفتن از جلوی چشمام مثل یک کابوس رد میشه مثل یک فیلم کوتاه.به خاطر دعوای برادر شیرین و 
فرار کردن از دست شاکی ها و پدری که انگار نه انگار که خانواده ای داره مثل اینکه تو شهر دیگه یک زنی رو صیغه کرده بوده و بی خیال 
اینا شده بوده و گاهی که خیلی دلش میسوخته خرجی میفرستاده.
از کافی شاپ اومدیم بیرون ..شیرین روژش و در آورده و دوباره به لبهاش کشید ..
از من خداحافظی کردو کنار خیابون ایستاد.به اولین کوچه
که رسیدم به یاد گذشته ها از پشت دیوار نگاش کردم.چند ماشین جلوش توقف کردن
بالاخره سوار یک 206شد.راننده دور زد من همچنان
شاهد دور شدن ماشینی بودم که شیرین و از من دور می کرد دور دور برای همیشه.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

((کنار خیابان..روی یک بلندی))

((کنار خیابان..روی یک بلندی))

برق آشپزخانه را روشن می کند.از یخچال قوطی نوشابه زرد را به داخل لیوان می ریزد و به همراه نصف پیتزا روی اپن قرار میدهد.دختر بچه ای خوشحال با اسباب بازی های جدیدش بازی میکند..عروسکی که آواز عربی ای سر میدهد و دستش را بالا و پایین میکند.با دامن چین دار و کفش های پاشنه دار می خندد..عروسک پلاستیکی اش را پرت میکند و او را جایگزین او میکند.زن بسته ای قرص را از داخل کیفش در میاورد و یک دانه از آن را جدا میکند و در نوشابه حل میکند و با قاشق مدام هم میزند تا حل شود.به همراه پیتزا برای دختر بچه میبرد او همچنان در حال بازی کردن است با دیدن پیتزا و نوشابه خنده اش را بیشتر میکند و با خوشحالی شروع به خوردن میکند ..زن نگاهی میکندو به او می خندد.

داخل اتاق می شود و شروع میکند به لباس پوشیدن ماتیک و کفش های نو همه را سر هم میکند و به خودش حسابی میرسد روبروی آینه می ایستد و نگاهی با تائید و تکان دادن سرش.برق را خاموش می کند.

دختر بچه بعد از خوردن پیتزا همچنان مشغول بازی کردن است پلک هایش سنگین شده است و خنده اش کم و کمتر منتظر میشود آنقدر که خوابش میبرد پتویی می آورد و روی او می اندازد و به آرامی در را باز میکند و داخل کوچه میشود.

به خیابان اصلی که میرسد سوار تاکسی میشود بعد از طی کردن مسافتی پیاده میشود و پیاده رو را بالا و پایین میکند..بعد از نگاه کردن به ویترین های مغازه ها و خوردن یک لیوان شیرموز به کنار خیابان میرود روسری اش را عقب میدهد و منتظر میشود اتومبیل هایی که پشت سرهم می ایستند هر کدام چیزی می گویند صف طولانی کم کم خلوت میشود.نگاهی به اطرافش میکند ..مرد میانسالی بهترین پیشنهاد را به او می دهد.نزدیکتر میشود بعد از کمی صحبت سوار میشود.

صدای خنده هایی که بعد از پیمودن مسیری از داخل ماشین بلند میشود.سر چراغ قرمز که میرسند زن شیشه را پایین می دهد کودکی در حال فروختن گل است صدایش میکند با دیدن او مات و مبهوت میشود دقت بیشتری میکند از اتومبیل پیاده می شود...................

زن به دنبال دختر میرود هر چه صدایش میکند فایده ای ندارد.اسم دختر خودش را مدام صدا میزند دختر گلفروش می ایستد زن همچنان  دنبالش میکند.نزدیک او که میشود سر جایش میخکوب میشود به چشمان دختر بچه خیره میشود.

هانیه خودتی اینجا چکار میکنی..چجوری اومدی بیرون مگه تو نخوابیده بودی.

بیا دنبالم ..بیا مامان میخوام ببرمت یک جای خوب.

هانیه کجا میری وایستا ..منم بیام..نرو.

داخل کوچه که میشود دختر بچه گلهایش را پرت میکند به گوشه ای..دنبالش میکند..داخل ساختمان نیمه ساخته ای می شوند.

هانیه دخترم ..اینجا چرا آوردی منو..کجا میخوای ببریم.

بیا مامان یک جای خوب باید بریم بالا.

از پله ها بالا میروند آنقدر که به پشت بام میرسند دختر جلو میرود و سر تیغه می ایستد.

مواظب باش ..اونجا برای چی ایستادی.

هیچی مامان از اینجا بهتر معلوم میشه..بیا جلو تا بهت نشون بدم.

جلو میرود و کنارش می ایستد ..کجا..چی ..رو میخوای بهم نشون بدی.

با دست اشاره میکندو روبرویش را نشان میدهد.

همانجایی که از ماشین پیاده شده است را می بیند ..شلوغ است عده ای دور هم حلقه زدن و از جیب هایشان پول در می آورند و روی جنازه ی زنی می اندازند.مردی کنار جنازه ایستاده و شیون میکند.

دخترک به مادرش زل زده..رویش را بر میگرداند.

بیا بریم یک طبقه بالاتر تا یک چیز دیگه هم بهت نشون بدم.

با تعجب نگاهی به دخترک می کند.کدوم بالاتر اینجا دیگه آخرشه.

نه..چشماتو ببند..من میبرمت.

چشمانش را می بندد.

طبقه ای دیگر درست مثل همان جایی که چند دقیقه پیش بودند ..نگاهی می کند دیگر خبری از آن خیابان و شلوغی نیست.

بر می گردد هر چه دقت می کند و اطرافش را نگاه می کند فایده ای ندارد.اثری از دخترش نیست تنها دسته گلی که گوشه ای افتاده است.روبرویش را نگاه میکند.به یک نقطه خیره می شود به زمین می افتد ..دستش را دراز میکندو فریاد میکشد.

دخترک را روی برانکار گذاشته اند و صورتی که زیر پارچه ای سفید نا پیدا شده است.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

وقتی ون گوگ زنده بود...


معمای گوشِ بریده ون گوگ حل شد ! - عکس ویسگون

ونگوگ از تو نقاشی اومد بیرون. ون گوگ گوشش سالم بود.ون گوگ وقتی از تو نقاشی اومد بیرون.نقاشی مرد.چون ون گوگ خودشو تو نقاشی کشت.تو دستش یه تیغ بود.

گفتن با تیغ کشته شده. ون گوگ گفت نه من اصلان کشته نشدم که.

اونا منو کشتن از بس گفتن تو کشته شدی اونم خودت خودتو کشتی.

بعد که مردی گفتی که خودت خودتو کشتی تقصیر کسی نیفته.اما ون گوگ گفت وقتی من کشته نشدم. هیچکی منو نکشت چجوری من تقصیر کشته نشدنمو به گردن بگیرم.

ون گوگ گوشش رو برید اختلال عاشقی شد. ون گوگ گوشش  رو تو دستش گرفته بود از تو نقاشی اومد بیرون اما همه گفتن گوشش سالمه که.

ون گوگ عاشقانه گوشش رو بریده بود اما با گوش سالم از تو نقاشی اومد بیرون.وقتی ون گوگ از تو نقاشی اومد بیرون رفت خونش بعد مرد بعد اومده گفته که من خودم تقصیر کشته شدنمو به عهده میگیرم.

ون گوگ تو تاریخ کشته شده بود. ون گوگ تو تاریخ عاشق شده بود حتی تو تاریخ از عشق گوشش رو برید.ون گوگی که اومد بیرون نه عاشق بود نه کشته شده بود.

ون گوگ اصلان تابلوی سیب زمینی خورها  رو نکشیده بود که چون ون گوگ گفت اصلان سیب زمینی دوست نداره.اما گفتن ون گوگ نیست. چون ون گوگ سیب زمینی کشیده حتما عاشق سیب زمینی بوده.که در فقر کشیده.ون گوگ اصلان پولدار نیومد بیرون. اما ون گوگی ها همه پولدار بودن. به ون گوگ گفتن. یه تابلو بکش برو بمیر تو نقاشیت.

ون گوگ نمیخواست زنده بشه که اومد فقط بیرون تا بگه چقدر تو زمین مرده بوده.ون گوگ خیلی عاشق بوده. چون ون گوگی که اومده بیرون میگه عاشق نبودم که بیام از تو نقاشیم بیرون.به عشق کسی نیومده بودم به عشق کسی نمیرم تو نقاشیم.بمیرم.

ون گوگی که اومده بیرون اصلان نقاش نیست. عاشق نیست. کشته نشده.چون عاشق نشستن نگاه کردن به یه گوشه از اتاقه.گوشش رو با تیغ بریدن.اصلان گوشش رو برداشتن انداختن دور.عاشقش کردن بعدم کشتنش فرستادنش تو نقاشی بمیره.

یکی از نقاشی گوش بریده رد شده گفته ون گوگ لبخند داشته. اما ون گوگ گریه میکرده.

ون گوگ از تو نقاشی اومد بیرون عاشق نشد. گوشش رو نبرید. کشته نشد.اما حتی سر یه میز نشست سیب زمینی بخوره.چون اصلان وقتی رسید رو میز خالی بود.

سالهاست که بعد مردن ون گوگ تو نقاشی همه منتظرن ون گوگ بیاد بیرون دوباره تا ازش بپرسن کی کشت تو رو کی گوشت رو برید. کی  لبخند تو رو واقعان دید. اما ون گوگ دیگه نیومد از تو نقاشی بیرون.پای اثرش نوشتن این مرد نمرده ولی میگن مرده. چون تو نقاشی زنده میشه. حرف میزنه.

ون گوگ وقتی اومد از تو نقاشی بیرون همه خواب بودند وقتی رفت همه بیدار شدن اما ون گوگ مگه چند ساعت از تو نقاشی زنده شد اومد بیرون ون گوگ تو بعد مردنش تو نقاشی دیگه عاشق نشد اما خیلی ها میگن نامه ون گوگ زنده کنار نقاشی میگه که ون گوگ از عشق بیدار شدن تو نقاشیش مرد وقتی اومد بیرون دوباره برگشت به جهان نقاشی ها. روح ون گوگ هنوز اسیر در دست بیننده هست. چون ون گوگی ها هنوز عاشقانه دارن به نقاشی ون گوگ با تلخی خاصی نگاه میکنن...

نویسنده-حسام الدین شفیعیان