قطار به آرامی شروع به حرکت می کند..ایستگاه اول واگن های آبی با یک خط سبز به شماره
123...رد می شود رد می شود رد می شود..نرده های آبی .چندزن و مرد و چند بچه قدو نیم قد..
سگ ولگردگوشه دیوار نگاهش به سگ نگهبانی است که چشمانش از بین در آهنی خیره شده
به گوشه دیوار..نگاه سگ به سگ..ظرفی غذا..گوشت غیر سگ..سیر کننده یک سگ..ظرف را
چپه می کند بو می کشد بو می کشد از زیر در یک تکه گوشت را هی می زند می زند می زند.
زبانش را در آورده نزدیک تر می شود بو می کشد لیس می زند برمی دارد و به گوشه دیوار
می رود.می خورد می کند و نگاهی به در می اندازد پارس می کند زوزه و زوزه و می دود.
قطار به ایستگاه می رسد ..مردی روی صندلی داخل سالن کنار پنجره نشسته ساندویچی به دست
دارد تکه گوشت ها را همراه با نان و کاهو و خیار شور می خورد و نوشابه زردی را بعد از هر
چند لقمه سر می کشد و نگاه می کند به پیرمردی که روی نیمکت کنار ایستگاه نشسته پیرمرد نگاه
می کند مرد می خورد..ساندویچش تمام می شود سیگاری روشن می کند و به سمت ایستگاه می رود
دستش را در جیبش می کند و یک سکه پنجاه تومانی را کف دست پیرمرد می گذارد و می رود..
پیرمرد از جایش بلند می شود و به سمت بقالی حرکت می کند یک اسکناس صد تومانی را در
می آورد و روی پنجاه تومانی می گذارد و به فروشنده می دهد .کیک می خوردو راه می رود.
قطار می رودو می رودو می رود شب فرا رسیده است چند خانه کنار هم برق خانه روشن.
خانه کنار دست تعمیرگاه موتور پارچه ای سیاه به دیوار دارد در گذشت جوان ناکام.
مادر در حیاط را باز گذاشته و کنار در نشسته است زن های همسایه کم کم یکی بعد از
دیگری از او خداحافظی می کنند و با کلمات مرسوم و تسلی بخش غم آخرت باشد و دیگه داغ
نبینی می روند تنها یک زن واژه های دیگری را به کار می برد خدا لعنتش کند سر خودش بیاید و نفرین و
چند بدو بیراه دیگری که به شخصی به نام محسن می دهد و چند فحش دیگر که به سمیه نامی می دهد.
قطار به آرامی می ایستد..ایستگاه آخر واگن های آبی با یک خط سبز به شماره123..و مسافرانی که می روند
تا در شلوغی شهری بزرگ گم شوند ..تنها قطار است که جریان دارد و راهی که هیچ کس پیچ و خمهایش را
نمی بیند و فقط نگاه می کنند مناظری که زیبا هستند و قطاری که در همین نزدیکی هاست و به زودی دوباره
به سر جای اولش باز خواهد گشت.
قطار شماره 123-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
قطرات باران روی شیشه سر میخورد روی گل.مرد روی بالکن می ایستد نگاه میکند.آهای آقا آهای آقا.با منید بله.کمک کنید خواهش میکنم.چی شده مگه.بیاد پایین خواهش میکنم. الان میام.
مرد وارد کوچه میشود کسی را نمی بیند.پس کجا رفت. هر چه نگاه میکند مرد را نمی بیند.
صدای مات آقا کمک کنید آقا کمک کنید . برمیگردد کسی را نمی بیند.
بالا خودش را میبیند. آقا کمک کنید خواهش میکنم. بیاد بالا خواهش میکنم.
بالا میرود. و دوباره همان صدا از پایین و همان مرد.نگاه میکند . بیشتر دقت میکند. خودش هست.لطفا کمک کنید.پاهایش شل میشود کنار دیوار تکیه میدهد و سر میخورد روی زمین.
به سقف خیره میشود. همان صدا دوباره در گوشش میپیچد.بلند میشود.صدابیشترو بیشتر میشود.توی اتوبان هست.نگاه میکند خودش را روی بالکن میبیند.
آقا اینجا کمک کنید در اتومبیل را باز میکند.خودش هست. بر میگردد دیگر خودش را نمی بیند سوار دوچرخه ای در یک جنگل هست. کودکی کنارش هست. بابا باباجون منم سوار کن خسته شدم. بیا دخترم. هنوز مونده. بابا پاهام درد گرفت. حقته از بس شلوغ کردی پیاده باید بیای این تنبیه تویه.دختر زمین میخورد. مرد می افتد . از صندلی اتومبیل روی زمین قل میخورد وسط بلوار.صدای ترمز اتومبیل.و جیغ بلند زنی در جنگل.
پاشو خودتو لوس نکن پاشو زن چرا خودتو به مردن زدی. پاشو. شوخی بسه.بابا مامان مرده.نه بابا جون خودشو زده به از حال رفتن. مرد قل میخورد وسط بلوار صدای ترمز ماشین.
اتومبیل هایی که پارک میکنند کنار آهن فلزی و وسط میایند. مرد نگاه میکند. روی بالکن ایستاده هست.
و دوباره نگاه میکند. روی کوهی ایستاده هست.دوباره نگاه میکند کنار دریا هست. دوباره نگاه میکند در مدرسه ای هست .
وسط مدرسه دعوا شده هست.جلو میرود کودکی روی زمین افتاده. از حال رفته هست. پاشو پاشو خودتو لوس نکن مثلان که چی مردی.پسر بچه بلند میشود. زن جنگل بلند نمیشود.دختر بچه روبروی در مدرسه ایستاده نگاه میکند.بابا مردی.نه دخترم خودشو زده به از حال رفتن.
مرد کنار دریا هست. دختر بچه روی اسب هست که ناگهان اسب تند میدود سرعت اسب زیاد میشود دختر از روی اسب میفتد.
مرد نگاه میکند دختر بلند نمیشود. روی کوه هست. دختر بچه کنارش ایستاده.جیغ میزند فرار میکند.جیغ میزند فرار میکند.میفتد.
مرد روی بالکن ایستاده که مردی صدایش میکند نگاه میکند.میدود پایین زنی از حال رفته داخل اتومبیل. از مرد آب میخواهد.بالا میرود آب میاورد.نگاه میکند. دخترم بلند شو .مرد شوکه نگاه میکند.آقا حالتون خوبه. هیچی. چی شده خانمم افت فشار کرده. آب قند دارید. بالا میرود دوباره آب میکند لیوان را چند دانه قند میریزد.
میبرد پایین مرد لیوان را میگیرد.سر زنش را بلند میکند کم کم لیوان کمی خالی میشود.زن چشم باز میکند.مرد و زن تشکر میکنند و مرد داخل ماشین میشود و میروند.
دوباره به بالکن میرود. و داخل اتاق میشود آلبوم عکس را بر میدارد.ورق میزند و نگاه میکند.عکس دختر بچه ای در تمامی عکس های همان صفحه هست.
بر میگردد. داخل اتاق نیست. در جنگل هست. تو وسط زندگی ما قاطی شدی.تو کی هستی. دختر بچه جیغ میزند. ما مرده ایم. تو زنده ای اینجا چکار داری.برو از دنیای ما.مارو تنها بزار.ما مرده ایم. ما فراموش شدیم.دختر بچه لبخند میزند.من خیلی وقته مردم. میدونی چیم شده. ما غرق شدیم.مرد کنار دریا هست.دختر بچه از اسب پیاده میشود.ببین ما اینجا مردیم.تو همین دریا.منو کنار ساحل آوردند اونجا ببین.مرد وسط اتوبان هست. بلند میشود. خیلی اقا شانس آوردی. خط ترمزو نگاه کن. خیلی شانس آوردی زنده موندی.خدا بهت رحم کرد.مرد روی بالکن هست. چرا دختره بمن میگفت بابا.آخه چرا؟
من که زن ندارم بچه ندارم.من کجا هستم.مرد نگاه میکند.همان زن و مرد اتومبیل سوار هستند. پیاده میشوند دست تکان میدهند نگاه میکند همان زن و مرد در جنگل هستند. با لباس های دگر.دختر بچه ای اینبار عقب اتومبیل هست. سرش را بیرون میکند بای بای میکند. سلام آقا.پس چرا بابا نمیگه. اینا همونا هستند.
اتومبیل دور میشود.مرد روی صندلی مینشیند.خمیازه ای کوتاه میکشد و داخل اتاق میشود.روی تخت دراز میکشد.آلبوم عکس را باز میکند تمام آلبوم خالی هست.
و چراغ را خاموش میکند...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
تشعشع نور خورشید خانه را نور افشانی می کند..پسر ابروهایش را درهم کرده بالای پشت بام نشسته است.
به روبرو زل زده است به جایی که تا چشم کار می کند یک شکل است.زن کلید کنار پنجره را می زند و کنار
پیک نیک می نشیند ..قاشقش را پر از زرده می کند و کنار دیس آنها را پخش می کند و سفیده ها را در سینی
می گذارد .مرد در زمین پشت خانه مشغول است خشخاش هایش را برانداز می کند.پسر خودش را به پایین
می رساند پشت در اتاق می ایستد و شادگل شادگل می کند.شادگل با صدایی ضعیف و لرزان می گوید چه شده
مگه سر آوردی بگو ببینم چه خبر..از اینکه هنوز نیامدن می گوید و با ترس و لرز از اتاق دور می شود.
مرد به خانه باز می گرددپشتی را تنظیم می کند و پاهایش را دراز ..زن با کلی حرف زدن بالاخره کلید
اتاق را می گیرد و شادگل را بیرون می آورد ..مشغول آماده کردن بساط نهار مرد خانه می شوند.ظرفی پر
از گوشت و زرده تخم مرغ ..گوشتهای بریانی شده ..کاسه ای دوغ با نعناع مرد لقمه می گیرد تکه ای نان پر
از گوشت تند تند می جود لقمه پشت لقمه به سرفه می افتد و کاسه ای دوغ که یک نفسه نصفش را می خورد.
دستی به سبیل پت و پهنش می کشد سر انگشتانش چرب می شود..زن سینی چای را جلوی مرد می گذارد
هنوز قند به دهان نگذاشته می گوید..اگر آمدند که هیچی ولی اگر زیر قرارشان بزنند دیگه مگه خواب شادگل
را برای پسرشان ببینند..باید بروند سراغ یکی دیگه شراکتم را با مراد صابر قطع می کنم.پسر با سوت زدن
آمدنشان را خبر می دهد و سر و صدایی که همیشه با دیدن کسی به راه می اندازد .تویوتای قرمز..مردی که
دستارش را با دست دور سرش مرتب می چرخاند تا نامیزان بودنش را برطرف کند و جوانکی قد بلند با سبیل
نازک و صورتی کشیده با دیدن صاحبخانه گرم احوالپرسی می شوند . همدیگر را در بقل می گیرند و با کلی
تعارفو احترام آنها را به داخل خانه راهنمایی می کند..زن از پشت در سرک می کشد و بعد از کمی وقت تلف
کردن سینی چای را برای میهمان ها می آورد..وسط اتاق می گذاردو می رود.مرد سینی را به جلوی میهمان ها
می گذارد تا در کنار چای از شیرینی هایی که شادگل درست کرده بخورند و منتظر تعریف کردنشان بشود.
شیرینی ها را می خورند یک استکان چای هم رویش و باد گلوی مراد صابر که با سرتکان دادن قصد دارد
به صاحبخانه بفهماند که از پذیرایی رازی هست.و بساط تریاک که به سرعت آن را آماده می کند و حرفهایی
که همگیش در مورد بار جدیدی که قرار است بفرستند ردو بدل می شود..وکم کم صداهای ضعیفی که بلند
و بلندترمی شود سربار و سهم سود حرفشان شده است..سالار پسر مراد هم با دیدن اوضاع بوجد آمده از حالت
سر به زیری در می آید و به پدرش نگاه می کند.دو گوش تیز شده که پشت در آشپزخانه در حال گوش دادن به حرفهای
آنها هستند با دیدن درگیری بین آنها شروع به سر و صدا می کنند پسرک از ترس داخل کمد چوبی پنهان شده است.
کار از دعوا هم می گذرد تا جایی که پدر شادگل دست به اسلحه می شود.سکوت بر صدای قبلی پیشه می گیرد
و همه آرام می شوند فقط صدای تیک تاک ساعت است که به گوش می رسد.با حمله ور شدن مراد و سالار به پدر شادگل
صدای تیر اندازی بالا می گیرد چند پوکه فشنگ پشت سر هم در هوا چرخ می خورند و به دنبال هم روی زمین آرام
می گیرند.تیک تاک ساعت دوباره به گوش می رسد..مراد درازکش وسط اتاق افتاده است و نگاهی که به آرامی به یک
سمت هدایت می شود و خیره ماندن به تابلویی که یک گوشه افتاده است. سالار زخمی روی زمین به خودش می پیچد
و صدای آخ گفتن هایش که کم کم بلندو بلندتر می شود و تیر خلاصی که صدایش را قطع می کند.زن شوکه شده و شادگل
که در اوج ناباوری به هر دوی آنها زل زده که چگونه سرنوشتشان را رقم زدند و یک نوع آرامش همراه با ترس که چهره اش را دگرگون کرده است.
مرد از داخل کمد یک بسته اسکناس در می آورد و در هوا آنها را پخش می کند یکی یکی پشت سرهم روی جنازه هایی که با چشمان باز به پول های
پخش شده نگاه سردی می کنند سرازیر می شود و کف زمین که قرمز و سبز می شود.
داستان کوتاه -شادگل-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
مرد صفحه ی 22 کتاب را باز میکند.سطر اول را تیک میزند.میبندد.کنار پنچره مینشیند.و فنجان قهوه را بالا میبرد میریزد روی صفحه ی 22.کتاب بسته هست صفحه 22 باز هست.مرد داخل صفحه ی 22 میشود.همه جا قهوه ای هست.با یک کلمه روی جمله را پاک میکند جمله رنگ پخش میکند.دوباره یک کلمه دیگر بر میدارد و میکشد روی کلمه بعدی میفتد در سطر بعدی کلمه را بر میدارد و با کلمه میخ میزند روی کلمه بعدی دو کلمه را بالا میبرد و بهم میخ میزند کلمه خانه میشود کلمات خیس خورده وارد کلبه کلماتی میشوند.کلمه ها مینشینند و خشک میشوند و دوباره میروند و در جمله قرار میگیرند.جمله خشک میشود.مرد یک خورشید میکشد و در صفحه 22 قرار میدهد. کلمات جان میگیرند و روشن میشوند صفحه خشک خشک و دیگر قهوه ای نیست.سیاه هست.جوهر آبی را از درون سیاهی میکشد بیرون جوهر آبی جایی در ته جمله روی نقه هست.نقطه را بر میدارد و در جوهر میزند روی کلمات را آبی میکند.کلمات آبی میشوند. نقطه را سرجایش میگذارد.سطر بعدی میرود جمله از نگاه مردی سمت در هست. در را باز میکند.کلمه در را میزند در باز هست وارد کلمه میشود درون کلمه هیچ رنگی نیست.درون کلمه را گل میکارد کلمه گل میشود کلمه دیگر در نیست. جلوی کلمه نقطه را میگذارد. در بسته میشود.کلمات سمت در میروند .نقطه هست. کلمات نقطه نقطه میشوند.مرد نقطه میشود و پرتاب به بیرون میشود.مرد پر از نقطه هست. سه نقطه های صفحه 22 مرد در صفحه 22 کتاب زندگی میکند.نقطه ها درون فکر مرد نقطه چین میشود.ابر سیاه ابر سفید درون ذهن مرد پر از ابر میشود. باران میشود. روی رنگین کمان ایستاده هست. مرد دنیای کلمات را ول میکند و درون زندگی فکرش بالا میرود درون رنگین کمان پر از رنگ های مختلف هست. تاریک هست اما رنگ ها فکر مرد را روشن میکند از روی رنگین کمان سر میخورد به درون ابری بالا میرود در خط ایستاده پلکان خط ایستاده میفتد درون زمین تاب میشود درون زمین تاب میخورد.سایه میشود.درون سایه راه میرود. سایه خسته میشود.سایه دیگر او را هل میدهد درون زمین میفتد به درون سایه خط ایستاده زیر زمین هست پر از حفره هست درون یک حفره میرود پایین میرود زمین پر از زندگی هست.سایه ها درون زمین زندگی میکنند.درون زمین راه میروند درون زمین حرف نیست .درون زمین بر عکس میشود همه بالا میروند درون ابر خانه میسازند ابر ها باران میشوند باران درون ابر میبارد درون رنگین کمان زندگی هست.مرد سر میخورد درون صفحه 22 تمام صفحه داستانی جدید میشود یک داستان 22 صفحه ای.کلمات چینش میشود فصل های داستان شکل میگیرد .داستان سمت رمان میرود صفحات بیشتر میشوند.اما خالی از کلمات.مرد پرنده ای میشود گنجشک میشود. پرنده بزرگتری او را بر میدارد بالا میروند.مرد سوار پرنده میشود می ایستد و نگاه میکند.تکانی میخورد میفتد که عقابی او را میگیرد و با خود میبرد جنگل تاریکی هست. پر از مار و عقرب های زیاد. مرد درون جنگل تاریک میفتد. شیری میدود سمت او و درون شکم شیر میشود.شیر جهش میزند او را میبرد تا روی تخته سنگی و بیرون میندازد او را.بالای تخته سنگ می ایستد قلعه ای هست آجری درون قلعه میشود خالی هست.پایش سر میخورد میفتد درون تونلی که در قلعه هست .ته آن پر از آدم هست. آدمهای سنگی آدمها سنگ میشوند آدمها سنگها را میشکنند. آدمها قلعه میشوند. و از دورن قلعه حرف میزنند هیچکس صدای ادمهای سنگی قلعه را نمیشنود.سنگها بهم میریزند و قلعه میریزد آدمها فرار میکنند و از قلعه نجات پیدا میکنند آدمهای سنگی آدمهای پوست گوشت استخوان میشوند و درون صفحات زندگی میکنند درون صفحات پازل میشوند زندگی درون کلمات میشوند.آدمهای فکری درون مغز نویسنده نیستند درون صفحات هستند.نویسنده آدمها را سنگی نمیکند آدمها درون جریان رمان هم سنگی میشوند هم دیگر درون کلمات خانه میسازند هم درون ابر ها میروند آدمهای رمان دیگر 22 صفحه محدود زندگی نمیکنند هر کدام صفحات زیاد دارند هر کدام همه نوع زندگی میکنند.در هر صفحه زندگی میکنند.هر صفحه مال حالتی از آدمهای رمان هست گاهی دلشان میگیرد درون صفحه 22 میروند کنار پنچره مینشینند تا درون صفحه باران شوند و درون صفحات بعد رنگین کمان قصه ی تکرار صفحات قبل و بعد شوند آدمها زمانی خسته میشوند که نقطه پایان رمان را بگذارند آدمها در تعداد همان صفحات زندگی خواهند کرد.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
سریع می رودو آرام می ایستد .گاهی به آرامی تلق تلق می کند و گاهی به سرعت از تمام زندگی ای
که در جریان هست رد می شود.مناظری زیبا پنجره هایی هستن رو به قطار و آدمک هایی مصنوعی
کنار یک چارچوب و یک پنجره پشت یک حصار و رو به یک دنیا تنها قطارست که از پیچ و خم ها
رد می شود و قطار ها هستن که از کنار هم رد می شوند رد می شود و رد می شوندو می روند فقط قطارها.
آدمک ها از دیدن سایه های خود بر روی حصار های شیشه ای لذت می برند و با سایه ی خود دست تکان می دهند.
خیلی سالست که چند تکه آهن به هم چسبیده که سر و ته آن را فقط باید از جایی دورتر از زمین نگریست هم پای هم
می رون و می روند و می روند تا به آخرین ایستگاه برسند و باز نقطه سر خط.
زندگی در حرکتست و قطار دوربینی است که فقط از پشت آن می توان همه جا را نگاه کرد و عکس نگرفت مگر با قطاری
به شماره 123که در همین نزدیکیهاست و به ایستگاه آخرش رسیده است.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان